روز و روزگاران میگذره من نمیدونم این دنیا چه پدر کشتگی بامن داره که تا میام به آرامش برسم کل فکرو ذهنم و مهمتر دلم رو رنجور میکنه.
به قران نمیدونم خدا دوسم داره یا از رو عذابه که بعضی از اتفاقات رو پیش میاره برام.
کاش میشد زندگی نکرد.اما زندگی نکردن مال ترسوهاست و من ترسو نیستم.
فکر میکنم هنوز یاد نگرفتم انتخاب کنم یعنی انتخاب درست رو.
چیزی رو انتخاب میکنم که قبلا انتخاب شده انگار.
دلم میسوزه فقط واسه دلم!!
وقتی به این همه بیرحمی روزگار با خودم فکرمیکنم نمیدونم چی بگم.
یعنی چیکار کردم که اینطور میشه آخه.
ایها الناس به خدا سعید بسشه دیگه...
سعید رو بازی ندید.
همه چیز دارم و هیچ چیز ندارم...
زاری دلم واسه خداجون که اونم فقط مال من نیست.
هیچ چیز ندارم که فقط مال من باشه .






