جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
تاریخ ارسال مطلب : چهارشنبه 22 اسفند ماه سال 1386
سوره والعصر
بسم الله الرحمن الرحیم


 
وَالْعَصْرِ ‹1› إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِی خُسْرٍ ‹2› إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا


وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ ‹3›

 

 

لحظاتی با دوستان هستیم مناسب است و وظیفه دینی است که با نصیحتی و سفارشی دلسوزانه این لحظات را به سر بریم ،مناسب ترین سخن در هر لقائی با برادران دینی ، کلام خدا و تفسیر کلام خداست که .......


 با تناسب حال در اینجا سوره عصر که یک جمله است اما در برگیرنده یک دنیا مسائل و مطالب  همانطور که امام شافعی رحمه الله فرموده اند : اگر مردم تنها همین سوره را سر مشق زندگی خود قرار می دادند کافی بود . به این مناسبت ، این سوره و سخنی  درباره این سوره گفتن ، در حد توان تبیینی از این سوره کردن ، محور سخن می شود .


سوره همچون هر سوره دیگر از قرآن محوری دارد ، که سخنش به دور آن محور می گردد و آن این است که : انسان سرانجام خاصی دارد و طرز دیگری از زندگی سرانجام دیگری . و اسم سوره هم اشاره به همان محور دارد: عصر ، زمانه ؛ زمانهای که در آن فعالیتها و کار و کوششها انجام میشود وقتی که در زمانه می نگریم مثل یک آیینه‌ای ، کار و کوششها و فعالیتها را در آن یعنی در تاریخ ملاحظه میکنیم و می بینیم که هر شیوه وطرز عمل یک سرانجامی به دنبال دارد . وقتی کسی راهی در زندگی انتخاب           می کند به نتیجه خاصی میرسد .


بهتر است که برای اینکه تفسیرش در حدود استطاعت همه چیز را داشته باشد به لغاتش هم توضیح مختصری بدهیم و بعد به تفسیرش بپردازیم: کلمه " عصر " همان زمانهاست ومی دانیم که زمانه ظرف فعالیت و کار و کوشش است ، یعنی هر چه انجام داده می شود ، هر چه کسب می شود ، هرچه بخشیده میشود هر چه گرفته می شود ، و هرچه داده می شود ، به طور خلاصه : تمام چیزهایی که انجام می دهد در زمانه انجام داده می شود .


کلمه" انسان" که همه می دانیم و فقط یک اشاره بکنم که اصل کلمه از اُنْس است به معنی خوی گرفتن : انسان طوری آفریده شده که وجودش وزندگی کردنش اقتضاء بودن با دیگران را دارد. یعنی انسان یک طوری آفریده شده که در ذات خودش یک کشش وتمایلی است به اینکه با دیگران باشد ، و آنهم به سبب آن است که : تکلیفی که بر عهده انسان گذاشته شده از فرد فرد نوع انسان بر خواسته نیست ، امکان انجام دادنش به صورت فردی نیست .


تکلیف بندگی که بعداً در خود سوره بیان شده باید جمعی باهم باشند تا بتوانند آن تکلیف را با هم انجام بدهند، و به همین خاطر انسان با انس ساخته شده ، خوی گیرنده با افراد دیگرنوغش آفریده شده، تا با هم جمع شوند و وظیفه و مسئولیت جمعی را انجام بدهند.


     کلمه خسر یعنی زیان مند شدن توضیح اینکه :وقتی کسی سرمایه ای را بکار انداخت سه صورت احتمال  دارد نتیجه پیش بیاید ، یکی اینکه : مثلاُ هزار تومان سرمایه بکار انداخته ، هزار و صد تومان در نهایت کار بدستش بیاید که صد تومان میشود " ربح " یعنی سود .


دیگر اینکه : فقط هزار تومان بدستش بیاید پس از انجام کار و تجارت که نه سودی ( ربحی ) دارد و نه خسری .


صورت سومش این است که : بعد از آخر کار مثلاُ نهصد تومان یا اصـلاً هیچی در کار نباشد ، این جاست که گفته می شـود


خسری پیدا شده و این شخص خاسر شده است .


      کلمه ءامنوا از ایمان است . ایمان به معنی این است که انسان پس از اینکه چیزی را شناخت آن چنان تسلیمش شود که قلبش آ رام گیرد بواسطه تسلیم شدن به آن چیزی که شناخته ، پس ایمان مصدر باب افعال یعنی امن یافتن ، آرامش یافتن ، با آن گرویدنش مستقر می شود و دارای قرار می شود و از تزلزلی که قبل از شناختن و گرویدن بآن چیز داشته رهایی می یابد .


 " عملوا الصالحات " عمل معلوم است بمعنی انجام دادن . صالحات جمع صالحه از صلاح است که مقابلش"  سیئه " می شود . هر کرداریکه بر خلاف فرمان خداوند باشد سیئه و بد است و مقابل آن هم می شود "صالحه" " تواصوا " که دو بار در سوره آمده ، از کلمه وصیت بمعنی سفارش کردن درباره چیزی یعنی کرداری و عملی مطرح می شود به طرف عرضه می شود و به او سفارش و از او خواسته می شود که انجام دهد .


کلمه " حق " ترجمه اش در فارسی می شود " درست " چیزی  که آنچنان باید باشد هست حالا بینش باشد و یا کردار باشد وهر چیز دیگری .


" صَبْر " مصدری متعدی است واین را به آن خاطر گفتم که بیشتر گمان می شود که لازم است چون مفعولش غالباً حذف می شود . صبر یعنی خود را یا کسی دیگر را در تنگنا قرار دادن و حبس کردن مثلاً: وقتی گله گوسفندانی از راهی میروند به یک تنگراه می رسند ، آنجا آنها را حبس کنی که فشار بر ایشان بیاید آن می شود صبر ، آنوقت می شود گفت که " صَبَرْتُ الْغَنَمَ " وقتی گفته می شود فلان کس صابر است یعنی صابرٌ نَفْسَه       خود را در تنگنا قرار میدهد و فشار را تحمل می کند . ( این مفردات سوره بود که برای فهم سوره لازم است . )


تفسیر و تبیین سوره : چنانکه گفتیم سوره فقط یک جمله است و این یک جمله عبارت است از یک سوگند و آنهم خودش دو اعراب دارد :


1- مستثنی   2- مستثنی منه .  سوگند خوردن در قرآن قاعدتاً برای استدلال است ، و وقتی که خداوند متعال  می خواهد چیزی را برای ما تبیین کند ، دلیلی راکه برای اثبات آن چیز ذکر می فرماید گاهی به روش سوگند ارائه می دهد ، اینجا می فرماید به زمانه سوگند که همه انسانها در زیانند ، جز کسانیکه گرویدند بدانچـه که باید بگروند و کارهای شایسته و نیکو انجام دادند و یکدیگر را به آنچه که درست است که عبارت است ازهمان ایمان و عمل صالح ، سفارش کردند یکدیگر را به صبر و شکیبائی …….وقتی به زمانه سوگند می خورد برای این مطلب گوئی که فرموده است : زمانه برای این مطلب دلیل و شاهد است .


اول ادعاء مطلب مطرح می شود که هر انسانی در زیان است جز کسانی که دارای آن 4 صفت باشند ، مثل اینکه کسی گفته دلیل می خواهم و برای اثبات این شاهد می خواهم، می فرماید : خود مانه شاهد است …


تاریخ گواه است … ….در طول تاریخ ، از زمانی که می شود بکار و فعالیتهای انسان آگاهی پیدا کرد ، به اصطلاح از ما بعد تاریخ ، از زمانیکه می شود بکار و فعالیتهای انسان آگاهی پیدا کرد ، باصطلاح از ما بعد تاریخ ، از مبداش تا امروز نگاه کن . زمانه که ظرف فعالیتهاست خوب بنگر مثل آیینه که همه کارها و رنج و زحمتها در آن نمایان است و هر کدام نتیجه اش در پهلویش مشخص و معلوم است ، بنگر در تاریخ این دلیل مدعاست. زمانه را نگاه کن ، فعالیتها و کار و کوششها را نگاه کن و بعد نتایجش را هم نگاه کن ، تا خود همین ملاحظه و نگاه کردن برایت روشن کند که هر انسانی در خسر و زیان است جز کسی که دارای آن چهار صفت است ، یعنی هر انسانی این        سرمایه ای را که به او داده اند ،به آن سرمایه ، در این زمانه ، در این ظرف ، در این میدان تجارت نکند نه تنها چیزی را کسب نکرده بلکه خود سرمایه را هم از دست داده . بلی چیه      سرمایه انسان ؟


مال و جان به تعبیر قرآن نفس و مال یا جمعش انفس و اموال که در بسیاری از آیات قرآن هست ، البته خود سرمایه هم یک فضل خداوند است ، خودش هم این سرمایه را در اختیار ما قرار داده ، اما فضل و رحمتش در حدیست که می فرماید : من حالا این را بعنوان سرمایه از شما می پذیرم ، بیایید در میدان تجارت بااین           ( مال و جان ) تجارت کنید ، مال و جان را بکار اندازید ، سرمایه گذاری کنید و در مقابل این ، من  بهشت و رضوان، چیزهایی در حیات دنیا هست آنها را هم به شما می دهم خود سرمایه از خداوند است اما به عنوان سرمایه می‌پذیرد و اگر به آن بدهیم بهشت و رضوان به ما می‌دهد هر انسانی وقتی که به مرحله آگاهی می رسد ، به مرحله بلوغ می رسد ، به میدان تجارت پا نهاده است . نفس ومال را در راه کسب ایمان و عمل صالح و تواصی بالحق و تواصی بالصبر به کار نمی اندازد ؛ ببینیم چه کار کردند یکی خیال می کند که مطلوبش در ثروت است ، شروع می کند تمام استعدادهای خویش را بکار می اندازد و خودش راو شخصیاتش را با همه استعدادها توأم بکار می اندازد و سرمایه ای و مالی هم که دارد این را هم همراه آن بکار می اندازد تا اینکه ثروت دیگری کسب کند خیال می کند مثلاُ اگر صد هزار تومان کسب کرد به خوشبختی رسیده است اما وقتی که به صدهزار تومان می رسد ، می بیند که تازه آرزوی خیلی وسیعتری به اندازه صد هزار تومان پیدا شده ، یعنی باندازه و به تناسب صد هزار تومان …… ، قبلاً که هیچی نداشت مثلاً آرزوی هزار تومان داشت ، دیگر هزار تومان بود ، آرزوی ده هزار تومان بود ، الآن که رسیده به صد هزار تومان؛ به تناسب این صد هزار تومان آرزو خیلی وسیع شده می خواهد یک ملیون به دست آورد و همین طور تا به بالا می رود ، و خداوند هم آنچنان سنتی حکم کرده بر این قضیه که هرگز به جائی نمی رسد که بگوید دیگر آرزویم همه بر آورده شده و کافی است .وقتی حب مال در جانش رفت دیگر هرگز نهایتی برای مال دوستی نیست ، همان طوری که دانشمند بزرگ اهل سنت سعدی ، سعدی شیرازی (رحمة الله علیه ) حدیثی است که او به صورت شعر در آورده که می‌فرماید :


چشم مرد تنگ دنیا دوست را            یا قناعت پر کند یا خاک گور


« و لا یملأ فاه الا التراب » . آری کسی که حب مال دارد ، پناه بر قناعت نکند ، اکتفا به آن مقدار که دارد نکند مگر اینکه خاک گور شکمش را پر کند ، یعنی دیگر به هیچ وجهی اکتفا نکند ، پس او باید بمیرد ، توی قبر شکمش را کرمها پاره کنند و خاک به شکمش بریزند و آن موقع می گوید بَسَم است ……


خوب می بینیم که اینجا این انسان نفس ومال را به کار انداخته،به صورت سرمایه بکار گرفته، اما بیچاره آرزوهای سنگینی را خریده و آه های طولانی و غم های بزرگی را خریده . آرزوی صد هزار تومانش بر آورده شده ، آرزوی میلیون را دارد و قطعاً باندازه آن میلیون غم خریده . از طرف دیگر چون کسان دیگر هم طالب  این ثروت هستند که این به دست آورده و در همان زمانیکه این صد هزار تومان را دارد دیگر از راههای دیگری در صدد به دست آوردن این است ، خوف و ترس این را هم دارد که دیگران دستبرد بزنند و این ثروت را از دستش بگیرند .

یعنی همان طوری که به خاطر بر آورده نشدن آرزویش غم سنگینی و را گرفته ، خوف و ترس سنگینی هم  خریده، خوب این نتیجه تجارت این انسان است که حاصل کرده ، مطلوب ثروت و مال دنیا هست ، غم سنگین  و خوف عظیمی این در حیات دنیایش ، حالا چون مطلوبش حیات دنیا بوده ، مال وزندگی دنیا بوده  طبعاً دیگر هیچ استعداد و آمادگی برای دریافت چیزهایی که از لحظات پس از ابتدای مرگ شروع می شوند از نعمتها و خوشیها ندارد ، بلکه چون استعدادهای خود را کشته ، خود را فدای مال و ثروت کرده ، طبعاً خود را معترض خطاهای سنگینی که لحظاتی پیش از مرگ متوجه انسان می شود ، ساخته .

کمی پیش از مرگ ملائکه با استقبال پر خطر می آیند ، جانش را از جسدش بیرون می کشند که در همان زمان تورویش و به پشتش می کوبند ؛ « یَضربون وجوهَهم و أدبارَهم و ذوقوا عذابَ الحریق » (آیه 50 انفال)

و بعد از آنکه جان از بدن بیرون می رود ، عذاب برزخی تا قیامت شروع می شود . تازه در قیامت گوئی این هیچی نبوده و  دستور داده می شود که او را به « اَشَدُّ العَذاب » بیندازید . آری اینکه تا کنون گرفتارش بوده و از بعد از مرگ به نسبت عذاب جهنم که در انتظارش هست چیزی نیست ، از همه سنگینتر ، خشم وسخطی که از طرف خداوند أرحَم الراحمین متوجه اش می شود است . آری وقتی که بر جهنم فریاد بر می آورد که  تخفیفی ، گذشتی ، عفوی ، ..جوابش این است که            « إخسَئوا » کلمه ایست که در راندن سگ به کارمی رود. این است جوابی که از خداوند ارحم الراحمین به این انسان داده می شود . یعنی اصلاً دیگر آنجا رحمتی برای انسان مطرح نیست ، چون سرمایه بزرگی داشت و می توانست خیلی چیزها را با آن کسب کند . اما در راه متاع بی ارزشی آنرا صرف کرد . پس باید اینجا با او این طور رفتار شود . می بینیدکه خودش را از دست داده و دیگر آن شخصیتی که ود دیگر آن استعدادها نیست.مثل تخم مرغی که درابتدا سالم است می شودبگذاری زیر یک مرغ تا جوجه شود ،اما اگر یک جائی گذاشته شود مثلاً جائیکه حرارتش زیاد باشد و مدتی آنجا بماند و یا هر صورتی از صور مختلف می شود برایش پیش بیاید و خراب شود ، به خون تبدیل میگردد ،نه به درد خوردن می خورد و نه جوجه از آن پدیدار می شود . تازه دیگر تخم مرغ نیست ، یک ماده گندیده است . این انسان هم اگر در این مرحله و در این حیات دنیا آن استعدادها را به کار انداخت ، آن شناختی که لازم است کسب  کرد ، آن راهی را که باید گرفت و مسیری را که لازم است پیمود ، به جائی دیگر و به منزلی دیگر می رسد، مثلاً تخم مرغ جوجه می شود ، سپس مرغ می شود ..این استعداد انسان هم به چیزی تبدیل می شود که پیش از آن خودش را هم نشناخته است. اما اگر در این مرحله به داد خود نرسد ، و راه ایمان و عمل صالح را نگیرد، مثل آن تخم مرغ که فاسد می شود او هم خراب می شود ، استعدادها از بین می رود و تازه یکبار دیگر امکان ندارد که فرصت به او بدهند که این دفعه کاری بکند ، چون استعدادها از بین رفته ، تمام شده است ، مثل سنگ که هیچگونه استعدادی برای انسان شدن ندارد ، این است که با سنگ درجهنم رفیق است : « وَقودُها الناسُ وَ الحجارةُ » این است{خسر } که آن سرمایه را از دست داده . البته مالش هم از دست رفته ، اینک معلوم است وقتی که مرده دیگر چیزی به قبر با خود نبرده ، هم خودش را از دست داده و هم مالش را .. ..

بنابر این حالا در آیینه زمانه بنگرید ، آنهائی که راه ایمان و عمل صالح را نگرفتند ، آنها خودشان را از دست دادند با ثروتشان . آنها که سعی و تلاششان برای ثروت جمع کردن بود ، مقامی به دست آوردن بود یا سرمایه ای کسب کردن بود ، ببینید وضعشان چه شده است ؟

خود تاریخ گواه است ، مثلاً فرعونها ، ابو لهب ها ، نمرودها و قارونها و امثال اینها که در طول تاریخ خود را و دارائیشان را در مسیر کسب مقام و ثروت و مال به کار گرفتند ، ببینید الآن چیزی دارند ؟..که نه ؛ و بعد از    این هم بر اساس گزارش به یقین ، بخشی که خداوند به ما داده از لحظه پیش از مرگ با آتش و با عذاب خداوند مواجه شدند و قیامتشان هم معلوم است همه می دانیم که در جهنم با چه وضعی روبرو می شوند . خب این انسان مثلاُ فرعون یا قارون یا سائر فرعونها و قارونها استعدادی داشتند ، سرمایه ای داشتند ، می شدکه یک طوری به کار بیاندازند که در آن دوران برزخشان در مسیر رفتن به کمال بیشتر و رسیدن به سعادتی که برایشان مقرر شده کرده اند به کارشان آید ، ولی در آن مسیر قدم نگذاشتند ، سرمایه گذاری بر آن نکردند . الآن وقتی خود تاریخ را نگاه می کنیم ، عصر و زمانه را مشاهده می کنیم می بینیم که برای اینها چیزی نیست ، و بعد از آنها هم کسان دیگر مثل آنها وقتی کسی در بهار چیزی نکاشته ، حتماً در تابستان و پائیز هم چیزی نمی درود .

آری ؛ ملاحظه کردن بهار یک فرد کافی است بدانیم که پاییز و زمستانش چه می شود . حالا این  میدان وسیعی است برای مطالعه کردن و ملاحظه کردن وضعیت بسیاری از آنهائی که در طول تاریخ بوده اند ، ازآنهائیکه  ما میشناسیم و اسمشان را شنیدیم و زندگیشان را تا حدی شناختیم و بقیه هم به قیاس بر اینها که این عنصر و  تاریخ  ما را مشاهده کنیم و ببینیم که بکار گرفتن این سرمایه در راه کسب ثروت و مقام و فلان و فلان چه   برای آنان می آید0

وَالْعَصْرِ ‹1› إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِی خُسْرٍ ‹2›

خیلی با تأکید ، با عبارتی پر از تأکید می فرماید : در زیانی است ، بصورت نکره هم می فرماید و تنوینش برای این است که می فرماید : غیر قابل وصف است ؛ اما زیانی نیست به مانند زیانهای معمولی حیات دنیا. زیانی است که مگر آن موقع که انسان با آن روبرو می شود بفهمد که چه است و الآن غیر قابل وصف است،  او همان طور که در مورد ثروت گفتیم ، در مورد مقام و یا در مورد هر چیز دیگری هم می شود گفت . هر که مقامی در این شهر ندارد ، آرزو می کند که بخشدار شود ، ایـن بار آرزویش سنگین تر و بیشتر است که می خواهد فرماندار شود ، وقتی فرماندار شد ، می خـواهد استاندار شود ، همین طور حتی اگر رئیس جمهور این قسمت از سرزمین شد می خواهد که وسیعتر باشد ، مثلاً خاورمیانه باشد یا نیمکره زمین باشد ، همه زمین باشد، بعد کرات دیگر نیز زیر نظر او در بیاید .

هرگز هم به جائی نمی رسد که بگوید کافی است آرزویم تمام شد. بدین ترتیب تا بیشتر مقام می آورد ، اعم اینکه چیزها ئی هست و به دست نیاورده ، وسیعتر و بیشتر می شود و به همان اندازه خوف از دست رفتن این مقدار هم وسعت می یابد . یعنی به اندازه ای که مقامی به دست  میآورد ،غم واندوه وترس و خوف هم به دست می آورد ، و این به خاطر آن است که در حقیقت مطلوب انسان نه ثروت است و نه مقام ، نه همسر و نه سائر آن مطلوباتی که مردم در نظر دارند . مثال خیلی ساده ای رابگوییم : کسانی که زیاد به چای اعتیادند، شاید برای بسیاری از شما پیش آمده باشد که یکروز اتفاقاً چای نخورده است ، اما از یادش رفته باشد که چای نخورده است بعد تشنگی بر او غالب می آید و هر چه آب می خورد می بیند هیچ اثری ندارد . در حقیقت در درون هر انسانی یک کشش و تمایلی هست به خداوند و هر انسانی در قعر درونش خدا را می خواهد . اما آن را از یاد برده است الآن خیال می کند که ثروت یا مقامش یا فلان و فلان مطلوبش هست. مثلاً وقتی یک مقدار ثروت مطلوبش هست به آن مقدار می رسد می بیند که باز هم اشباع نشده و همان ندای درونی باقی است تازه یک نوع بیزاری از ثروت نیز پیدا می شود . چون خیال می کرد این مطلوبش است ، خیلی رنجش داد تا به آن رسید . الآن که رسیده می بیند آن نیست و خسته اش کرده . از این واضحتر مثالی ذکر کنم : مردی زنی را بسیار دوست دارد و خیال میکند که این زن مطلوبش است . تا وقتی که به آن زن نرسیده ووصال صورت نگرفته است تمام وجودش حب و دوستی آن زن است . اگر اتفاقاً به او رسید مثـلاً با او ازدواج کرد ، تجربه این را ثابت کرده است که نه تنها مثل زن و شوهر عادی نیستند ، بلکه با هم یک حالت تنافری نیز پیدا می کنند ؛ چرا ؟ چون قبلاً این خیال را می کرد که این زن مطلوبش است خیلی رنجش کشید ، شب بیداریها و غم وغصه ها ، اشک ریختنها .الآن که به او رسیده می بیند آن نیست ، باز ندائی که در درون است باقی  است . مطلوب ، مطلوب را می خواهد ، این را بدست آورده اما ندا باز هست اینجا حق دارد که متنفر بشود : مثلاً اینکه می خواهد بگوید : خیلی مرا رنج دادی من خیال می کردم مطلوب توئی ، اما الآن آمدم می بینم تو نیستی ، تو مرا فریب دادی این همه رنج و فعالیتها این همه تلاش و کوششها که ما در طول تاریخ و سرزمین  می بینیم همه اش به خاطر یافتن این مطلوب است . اما راه گم کرده اند و چیزهایی دیگر به عنوان مطلوب به  ناحق جلوه کردند که آنها نیستند و مردم فریب خوردند . سرمایه را در راهی دیگر به کار انداختند . چیزهای دیگری بدست آوردند که آنها نیستند و نهایتاً فرصت را هم از دست دادند استعداد هم از دست رفته نهایت عمر است وقتی که به گذشته خود نگاه می کند عصر و تاریخ را نگاه می کند به دیگران نگاه می کند که سرمایه‌ای به کاری گرفته شد اما نتیجه‌اش این بود که خود سرمایه هم از دست رفت اما حالا بیایید در آیینه عصر و زمان آن گروه دیگر را ملاحظه کنیم:

آن کسی که در دستش هست و مالک این است که اینها را به مطلوب حقیقی رهبری کند ، او را برایشان دستور العمل و آئین نامه و برنامه فرستاده . این برنامه را شنیده اند و شناخته اند و به آن چنین گرویده اند، آن چنین گرویدنی که آرزویش همراهش آمده .مثال ساده ای بیاوریم برای اینکه کسی وقتی چیزی را از این مطلبی که می گوئیم می شناسد چطور آرامش برایش نمایان می گردد و در وجود خویش احساس می کند . یک انسانی رادر نظر بگیرید که درشبی تاریک در بیابانی ناشناخته راه را گم کرده و قرار است که برود و شب را با رفتن به سر برد ، این انسان هر گامی را که  می گذارد و بر میدارد احتمال این را میدهد که شاید پای روی ماری بگذارد یا نداند که اینجا پرتگاه هست  بیفتد یا پایش به سنگی بخورد و بیفتد و انواع احتمالات دیگر در نتیجه با هر گامی که میگذارد دلهره ای دارد حالا این شخص بعد از یک دوران دلهره . چند ساعتی که شب است یکدفعه خورشید طلوع میکند و جلوی چشمان او روشن میشود ، راه را می بیند و مقصد هم برایش مشخص میکند  راه رفتنش دیگر با آن دلهره همراه نیست ، الآن با آرامش خاطر گام میگذارد و میرود . این مثالی است برای کسی که از جاهلیت بیرون میآید و  ایمان به معنی واقعیش را کسب میکند . کسی که برنامه دین خدا را می شناسد و به آن تسلیم میشود ، برنامه‌ای که خلاصه اش این است : انسان یک مجموعه از استعدادهاست به مانند یک دانه یا یک هسته اگر پرورش داده شود ، یک چیز دیگر از آن پیدا میشود مثل یک درخت انسان مجموعه ای از استعدادهاست که اگر دستور العملی که برای پرورش و تزکیه داده میشود بکارش گیرد ، موجودی می شود که ملائکه برای خدمتگذاری به او دستور داده می شود ، سجود به عنوان اعلام خدمتگذاری به انسان را میدهد و تا آن حد بالا میرود .

  و این استعدادهای انسان نیازبه پرورش داردو پرورش روش خاصی دارد که «خداوند» خودش آنرا فرستاده. حالا می ماند که این انسان آنرا بکار ببندد تا پرورش یابد و به آن مرحله ای که باید برسد ؛ برسد و نائل آید .

می بینیم که این برنامه و دینی که خداوند فرستاده برای انسان است و نه خدا . ای انسان تو مجموعه ای از استعدادها هستی من (خدا ) برنامه ای برای تو می فرستم که آن استعدادهای نهفته تو را بشکفد و به موجودی درست و حسابی آنطور که باید ، تبدیل شوی . کسی که این برنامه را می شناسد و تسلیم می شود ، و به او میگرود و با تمام وجود در اختیارش می گیرد ، حالت آن انسانی را دارد که خورشید طلوع میکند و او راه را می یابد و میرود. مقصد را ملاحظه می کند و با آرامش خاطر میرود . بر عکس وقتی که این حقیقت را نمی شناسد ، از این برنامه خبر ندارد ، حقیقتاً زندگیش هر گامی است که معلوم نیست کجا می گذارد و روی چه پا می نهد و آن تعبیری که می گویند ( آینده تاریک ) حقیقتاً انسانی که دین خدا را نشناخته ،آینده اش ، آینده دور است . همان جائی که پایش را میگذارد نا معلوم است ،مشخص نیست به کجا می رود و این است بعضی از آنهائی که ایمان ندارند حتی به اصطلاح دانشمند هم هستند ولی وقتی احساس این عاقبت تاریک را می کنند دست به خودکشی میزنند و حقشان هم هست که نمی دانند به کجا میروند یا حیرت و سر گردانی  ایشان بانگ و فریادهائی می شود و مثل آنچه که از شعرهای ( ابو الاعلی مَعَرّی ) و امثال او بر می آیدکه   در چه شکنجه و عذابی به سر می برند . وقتی انسان استعدادهایش را در اختیار این می گذارد که دین خدا را بشناسد و به آن تسلیم شود ، این دیگر راهی دیگر است غیر راههائی که قبلاً گفتیم که تسلیم شدن به آن معنی است که قطعاً نتایجی بدهد. وقتی هسته ای در جائی کاشته میشود اگر خاک و آب و هوا و چیزهای دیگری که لازم است باشند و آفاتی نباشند حتماً درختی می شود و ثمری هست امکان ندارد باهمه زمینه های نموکردن وروئیدن هسته ای همان طور    به صورت هسته بماند . به همین ترتیب اگر در قلب انسان ایمان باشد حتماً عمل صالح نیز هست و این است که قرآن ایمان بدون عمل صالح ، برسمیت نشناخته است . در تصور از هم جدا هستند . همان طور که منطقیها می گویند انسان حیوان ناطق است ، ایمان و عمل صالح را هم می شود دو تا را جداگانه تصور کرد که ایمان  تسلیم شدن به آن چیزهائی که شناخته شده و عمل صالح هم که معلوم است . اما در حقیقت خارجی اگر ایمان باشد حتما عمل صالح هست و اگر عمل صالح نبود ، ایمان نیز نخواهد بود .

پس ایمان به معنی شناختن یقینی نیست ، فرعون یقین داشت :

وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ ظُلْمًا وَعُلُوًّا فَانظُرْ کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الْمُفْسِدِینَ  نمل/ 14

یعنی یقین داشت که این برنامه خداست ، و موسی پیامبر خداست «علیه الصلوةوالبرکات» ..........